| داستانی از يک زندگی(۱۰) |
صبح شد و همه به غسالخانه رفتند تا برای آخرین بار با علی وداع کنن وداعی برای همیشه وقتی مریم به درون غسالخانه وارد شد پدر علی جلوی همه به اون گفت: تو با بی توجه هات باعث مرگ پسرم شدی و مریم حیران ازینکه اون چه بی توجهی کرده بود مریم برای آخرین بار با جسد علی وداع میکنه و همونجا نقش بر زمین میشه و تا چند ساعتی بیهوش میمونه و حتی نمیتونه در تشییع جنازه همسرش شرکت کنه فردای اونروز پدر علی میره با یه وکیل مشورت میکنه و وکیل بهش میگه یک ششم از همه اموال به پدر متوفی تعلق میگیره و یک ششم هم به مادر متوفی و یک هشتم هم به همسر متوقی و بقیه اموال به دختر متوفی ولی چون دختر متوفی به سن ۱۸ سالگی نرسیده باید اموالش بدست ولی قهری یعنی پدر بزرگش باشد . و این یعنی آغاز بدبختی برای مریم و سارا چون هم همسر و پدر رو از دست دادن و هم اموال و اختیار اون را و اینک مریم بود با کلی آزار و اذیتها و تحقیر و توهینها که از جانب خانواده همسرش بهش وارد میشد. پایان این وبلاگ برای همیشه بسته شد. |
|
چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦ - آذين | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| داستانی از يک زندگی(۹) |
شب فرا رسید اولین شب بدون حضور علی خانواده علی سفره شام رو پهن کرده بودن اما مریم هیچ اشتهایی نداشت با اینکه از شب قبل چیزی نخورده بود وای اینا چه جوری میتونن بدون علی غذا بخورن؟ مریم فکر میکرد حالا که علی نیست باید زمان هم بایسته و هیچکسی کاری انجام نده بعد از اتمام شام اونایی که میخواستن رفتن خونه شون و خواهر مریم سارا رو برد خونه شون تا از اون هیاهو دور باشه مریم طبق معمول همیشه رفت اتاقی که علی و اون همیشه شبا وقتی میخواستن خونه پدر شوهرش باشن بالشتی رو زیر سرش گذاشت و پاهاشو دراز کرد میخواست یه کمی استراحت کنه اما یه دفعه یاد تمام خاطراتیکه با علی داشت به ذهنش اومد و هوای دستای گرم علی که هر وقت میخواست بخوابه توی دستاش بود دوباره اشکی رو به چشماش آورد وای چه روز بد و طولانی بود هیچوقت این روز رو در زندگیش فراموش نمیکرد هر کار کرد که یه کمی بخوابه نتونست خواب از چشماش فرار میکرد و بجاش حوادث اونروز جلوش رژه میرفت روی دیوار اتاق قاب عکس عروسی علی و مریم بود و باز مریم وقتی عکس رو دید میخواست تا بی نهایت هستی جیغ بزنه ولی نمیتونست برای اینکه اونجا خونه خودش نبود و نمیتونست اونجوری که دلش میخواست رفتار کنه اونشب هم با آه و ناله و زاری و اشک و اندوه گذشت
|
|
سهشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦ - آذين | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| داستانی از يک زندگی(۸) |
مریم همیشه از رفتار خواهر شوهراش در تعجب بود انگاری بین خودشون و شوهراشون فرق میذاشتن و همیشه هر چی که میخواستن بخرن از خونه یا ماشین به اسم خودشون سند میزدن و از زندگی فقط ظواهرشو میدیدن و به مرگ و زندگی آخرت بی اعتقاد بودن مریم همیشه به اختلاف فاحشی که بین اون و خواهران علی وجود داشت فکر میکرد ولی فقط به این نتیجه میرسید که بین اونا اختلاف فرهنگی زیادی وجود داره اونا تحصیلات دانشگاهی نداشتن و حتی شاید ماهی یه کتاب هم نمیخوندن البته زمانیکه علی بود اونا ظاهرشونو در رابطه با مریم حفظ میکردن و انگار علی یه سد بود که نمیذاشت خواهرانش رفتار بدی با مریم داشته باشن اما مریم میتونست از رفتاراشون حسادت و چشم و همچشمی و چیزای دیگه رو تشخیص بده و حالا که این سد دیگه وجود نداشت خواهران علی میخواستن تلافی اینهمه سال رو در بیارن ادامه دارد
|
|
یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦ - آذين | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| داستانی از يک زندگی(۷) |
مریم از سیل جمعیتی که به خونه ی پدر علی اومده بودن و اون همهمه ها و اون سروصداها و جیغها توی حال خودش بود و چیزی رو متوجه نمیشد افرادی که میومدن و بهش تسلیت میگفتن براش بصورت یه شبح جلوه میکردن هر حرفی رو که میزد آخر جمله رو میکشید و دخترش یواشکی بهش میگفت چرا اینجوری رفتار میکنی؟ ولی اون انگاری دست خودش نبود اصلا توی این دنیا نبود به تنها چیزی که فکر میکرد مرگ علی بود و رفتار بد خانواده اش بعد از این ماجرا مریم به گذشته فکر کرد اون و علی در یه روز خوب بهاری به هم قول داده بودن که تا آخر عمرشون با هم باشن و چه روزای خوبی رو با هم گذرونده بودن مریم اونموقع ترم آخر دانشجوییشو میگذروند و علی هم در یه شرکت معتبر رییس قسمت اونجا محسوب میشد و تنها موضوعی که مریم رو یه کمی دلواپس میکرد این بود که باید بخاطر شغل علی در یه شهر غریب زندگی میکردن و این برای مریم که تازه ۲۲ سالش شده بود یه کمی دوری از خانواده براش سخت بود علی تنها پسر خانوادش بود و ۵ تا خواهر داشت که همشون از نظر سنی از مریم بزرگتر بودن وهر کدومشون با کلی ادعاهای عجیب و غریب ادامه دارد
|
|
جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦ - آذين | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| داستانی از يک زندگی(۶) |
بعد از دو ساعتی که به اندازه یه سال گذشت به شهرشون میرسن و چون مراسم تشییع جنازه فردای اونروز اعلام شده جسد رو با آمبولانس میبرن به سردخونه و جمعیت همه میرن خونه ی پدر علی و مریم حالا میخواد با خانواده همسرش بعد از فوت علی روبرو بشه قدم به حیاط وقتی میذاره خواهر شوهراشو میبینه که انگاری با یه حالت تهاجمی دارن نگاش میکنن هیچکدوم از اونا نمیان طرف مریم مریم هم بی اعتنا به اونا میره داخل خونه مادر علی روی صندلی نشسته بود اونم وقتی مریم رو میبینه بهش محلی نمیده و مریم متعجب از رفتار اونا سارا زودتر از مریم به خونه رسیده بوده و تا مامانشو میبینه خودشو میندازه تو بغل مامانش و دوباره گریه هاشو شروع میکنه و میگه که پدربزرگش تو این مدتیکه توی ماشینشون بوده فقط از مریم بد میگفته و اینکه اگه مریم مواظب همسرش بود علی هیچوقت سکته قلبی نمیکرده و اینکه عامل مرگ علی مریمه مریم وقتی این حرفا رو از سارا میشنوه میفهمه که روزگار سختی رو در پیش داره و باید خیلی چیزارو تحمل کنه با خودش میگه دوران سخت زندگیم آغاز شده و باید خیلی مقتدرانه عمل کنم و احساس ضعف و ناتوانی از خودم بروز ندم ادامه دارد
|
|
چهارشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٦ - آذين | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| داستانی از يک زندگی(۵) |
سیلی از جمعیت در حیاط بیمارستان منتظر ایستاده بودن تا خانواده علی و مریم که در شهر دیگه ای ساکن بودن برسن یکساعتی گذشت و اولین کسیکه خودشو زودتر از همه به بیمارستان رسوند مادر مریم بود . وقتی با دخترش روبرو میشه اونو توی آغوش خودش میگیره و بهش میگه دخترم چقدر زود بیوه شدی و مریم با خودش میگه بیوه بیوه دیگه چه واژه ایه؟ گروه بعدی که میرسن پدر همسر مریم با یکی از دختراش هستن وقتی وارد بیمارستان میشن اصلا سمت مریم نمیرن میرن طرف سارا و بهش میگن دیشب مامانت چی به بابات خورانده؟ و سارا با سادگی بهشون میگه بابام فقط چای و نون با پنیر خورد و مریم ناراحت ازین برخورد خدایا مگه من قاتل همسرم هستم ؟ چرا من باید چیزی به اون بخورانم که اون بمیره؟ مریم در همین افکار بود که بهش گفتن پدر علی جسد رو تحویل گرفته و باید حرکت کنن برن سارا با ماشین پدر علی رفت و مریم نمیدونست چرا دارن سارا رو از اون جدا میکنن در همین افکار بود که آقای بهمنی که به مریم و مادرش میگه زودتر سوار ماشین بشین تا حرکت کنیم خدای من آقای بهمنی میخواد بجای همسرش پشت رل بشینه و اونا رو ببره به شهرشون دیگه مث اینکه باید قبول کنه همسرش وجود نداره و قلب مچاله شده مریم بازم مچاله تر میشه ماشینها همه بعد از آمبولانس به حرکت در میان و مریم رو به سوی سرنوشت جدیدش میبرن ادامه دارد |
|
دوشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٦ - آذين | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| داستان يک زندگی (۴) |
صدای آیفون مریم و سارا رو به خود آورد وای خدای من همکاران آقا و خانم همسرش بودن اونها اومده بودن که مریم و سارا رو ببرن بیمارستان تا جسد رو با آمبولانس منتقل کنن به شهر زادگاه علی هر کدوم از همکاران خانم میومدن مریم رو میبوسیدن و بهش میگفتن غم آخرتون باشه و مریم با خودش میگفت مگه غمی ازین بالاتر هست؟ و آیا این غم هم مگه پایانی داره؟ تازه شروع شده و معلوم نیست به کجا بکشه؟ بهرحال سوار ماشین شدن و به بیمارستان رسیدن مدیر عامل همسر مریم با بقیه همکاران دم در بیمارستان ایستاده بودن و جمعیت انبوهی رو تشکیل میدادن آقای مهندس اکبری (مدیر عامل) به مریم گفت: بیایید برویم و جسد رو تحویل بگیریم . مریم گیج و گنگ براه افتاد و به قسمت حسابداری رفتند و برگه ای به مریم دادند و مریم شروع کرد به نوشتن اینجانب مریم عسگری همسر آقای احمدی ...... یه لحظه مریم به خودش اومد این چه کاریه که داره میکنه اگه پدرشوهرش بگه چرا جسد پسرمو تحویل گرفتی من باید چی بهش بگم؟ مریم سرشو بلند میکنه و به مدیر عامل میگه بذارین پدر همسرم بیاد و جسد رو تحویل بگیره من قدرت اینکارو ندارم ادامه دارد |
|
شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٦ - آذين | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| داستانی از يک زندگی(۳) |
مریم نمیدونست چه بلایی سرش اومده حالا چه جوری باید این موضوع رو به دخترش و به خانواده علی و خودش بگه مریم بخاطر شغل همسرش در یه شهردیگه زندگی میکردن و در حقیقت هیچکسی رو تو اون شهر نداشتن حالا دیگه با این وضع چه جوری میتونست به زندگی خودش ادامه بده آقای بهمنی به منزل خانواده علی و مریم زنگ میزنه و ماجرا رو بهشون اطلاع میده مریم گیج و گنگ از وضعیت بوجود اومده راهی خونه میشه وای خدای من چه جوری دخترمو از خواب بیدار کنم و بهش بگم که دیگه پدر نداری دیگه آغوش گرم پدرتو نداری دیگه کسی نیست نوازشت کنه دیگه کسی نیست ......... خدایا این توان رو به من بده تا بتونم به دخترم ماجرا رو بگم در همین افکار بود که به خونه نزدیک میشه آقای کلاهدوز بهش میگه من میرم همکاران خانم رو که از موضوع مطلع شدن بیارم پیشتون مریم وارد خونه که میشه میبینه دخترش هنوز خوابه آروم دستی به موهای دخترش میکشه و سارا انگاری خودشو به خواب زده بود بیدار میشه و چشماشو باز میکنه مریم آروم موضوع رو به دخترش میگه و دوتایی تو بغل همدیگه زار میزنن ادامه دارد
|
|
پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦ - آذين | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| بازم دلتنگی من |
امشب هم دلم میخواست بنویسم ازینکه امروز قلبم خیلی مچاله بود میخواستم بشینم زار بزنم ولی انگار گریه هام دیگه خالی شدن اشکام دیگه سرازیر نمیشن راستی چرا با اینکه بعضی وقتا خیلی دلت گرفته ولی نمیتونی زار بزنی؟ نمیدونم شاید به این دلیل باشه که به وضعیت موجود عادت کردی و انگار جزیی از وجودت شده خب بهر حال اگه ناراحتی و غم و غصه نباشه شادیها هم دیگه جلوه ندارن برای امشب دیگه بسه یکی داره منو صدا میکنه بیا بخواب |
|
پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦ - آذين | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| داستانی از يک زندگی(۲) |
در رویای خودش غوطه ور بود که صدای زنگ تلفن اونو ازین حال و هوا بیرون آورد آقای بهمنی دفتردار همسرش بود مریم:چی شده آقای بهمنی؟ آقای بهمنی:همسرتون اومدن اداره یه کمی حالش بد شد من آوردمش بیمارستان الان براتون ماشین میفرستم بیارتون اینجا مریم:خدای من چی شده؟ تورو خدا بگین اونکه حالش خوب بود تلفن قطع شد مریم به سارا دخترشون نگاه کرد . دخترش چه شیرین خوابیده بود .دلش نیومد اونو از خواب بیدار کنه . اون میتونست خونه باشه بچه که نبود ۱۲ سالش بود . تازه اگه بیدار میشد و میدید که مادرش نیست به موبایلش زنگ میزد بلافاصله آماده شد و منتظر راننده همسرش آقای کلاهدوز خیلی زود اومد و با هم رفتن به بیمارستان وقتی به بیمارستان رسیدن آقای بهمنی جلوی درب ایستاده بود و غمین به نظر میرسید .مریم پرسید: آقای بهمنی آقای احمدی(همسر مریم) کجاست؟ بهمنی: جوابی نداد مریم دوباره سوالشو تکرار کرد بهمنی سرشو فقط تکون داد مریم با التماس گفت: اون کجاست؟ بهمنی :خانم احمدی اون دیگه نیست مریم: اون دیگه نیست یعنی چی؟ بهمنی: یعنی اینکه اون دیگه توی این دنیا نیست و مریم نقش بر زمین شد. ادامه دارد
|
|
چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦ - آذين | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|










